تبليغاتX
:: ******* پارسه ******* ::
 

 

 


درباره وبلاگ

سلام
تمامی محصولات ما را تنها با یک تماس می توانید خریداری کنید

تلفن تماس : 66255017 - 021
آدرس:www.parseh-m2.tk
ایمیل:info@parseh-m2.tk
یاهو آی دی:mehdi7361

آرشیو موضوعات

:: انتظار ظهور ::
:: نخبه گان ایرانی ::
:: همه چهار زن دارند ::
:: حج واجب ::
:: غلامرضا تختی ::
:: سعدی ::
:: آنفولانزا ::
:: سهراب سپهری ::
:: بنیادهای علم و سیاست ::
:: نظریه های دولت ::
:: مدادسیاه ::
:: نامهای زیبای ایرانی ::
:: وصیت نامه داریوش ::
:: آدمهای موفق ::
:: نام های زیبای ایرانی ::
:: شعر عشق ::
:: شعر اربعین حسینی ::
:: سفره خالی ::
:: بغض تازه ::
:: ازدواج در سن پایین ::
:: ارزش کارفنی در ایران ::
:: شعر کودک و خزان ::
:: فرشته ها زن هستند ::
:: ماه ::
:: من آموختم بازندگی بایدساخت... ::
:: مطالب آموزنده ::
:: زندگی ::
:: درکی از خداوند ::
:: تاریخ ::
:: عجب صبری خدا دارد ::
:: چند نکته عبرت آموز ::
:: یاد دوران کودکی بخیر ::
:: یک استدلال برای وجود خدارند ::
:: چراغی در افق ::
:: آدم ها ۴ جور هستند و نیستند ! ::
:: دلم تنگ می شود..... ::
:: شاگرد تنبل و خدا ::
:: شعری از پسر ..جوابی از دختر ::
:: داستانی آموزنده ::
:: میدونی خدا بهم چی گفت .. ::
:: خواستگاری پسرنوح از دختر هابیل ::
:: یه داستان خنده دار ::
:: شاید امشب به یادت بیایم ::
:: « فريدون مشيري » ::
:: سهراب سپهري ::
:: یک داستان جالب و خنده دار ::
:: تو که در باور مهتابی عشق ::
:: داستان جالبی از فلیمینگ ::
:: جواب کامل یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن ::
:: وقتش رسيده ... ::
:: زمـــــزمــه ::
:: داستان مردی در کما ::
:: شیر زنان جنگ آور ::
:: توقعات خود را بهتر بشناسیم ::
:: کامیون حمل زباله ::
:: پوسته مراسم و تشریفات ::
:: مردم ما ::
:: مشتری خود را بشناسید ::
:: داستان کوتاه یک ساعت ویژه ::
:: خودت را باور داشته باش ::
:: داستان طنز ::
:: خانواده لاک پشتها ::
:: آب سرد بعد از غذا ::
:: داستان پری ::
:: آیا به خدا ایمان دارید ::
:: زیبایی رایگان است ::
:: خداوندا تو می دانی ::
:: جهان حقایق ::
:: سه گانه های زندگی ::
:: مدیریت و رهبری ::

پیوند های وبلاگ
طراح قالب

:::::::::::::: پارسه :::::::::::::::

 
لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 18:27  توسط مهدی 

بابا سلام.با هم حرف بزنیم؟

بابا سلام.با هم حرف بزنیم؟


 

4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

 

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. 8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه. 10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

 

12ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.

14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .

 16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .

 18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .

 21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

 25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .

 30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .

 40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

 

 45 ساله كه شدم ... حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم ......   خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

 

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......

هر جوری میخوای جمله رو تموم کن

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 18:26  توسط مهدی 

آزمایش تعیین مدول الاستیسیته

آزمایش تعیین مدول الاستیسیته

 

روی ادامه مطلب کیلک کنید


ادامه مطلب
لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 0:38  توسط مهدی 

آزمایش خیز تیر

آزمایش خیز تیر 

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 0:32  توسط مهدی 

روز دانشجو

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 19:37  توسط مهدی 

درود بر حسین (ع)

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 13:5  توسط مهدی 

فرق نیمرو درست کردن آقایان و خانم ها!

فرق نیمرو درست کردن آقایان و خانم ها!

خانمها چطور نیمرو درست میکنن؟

1-     ماهیتابه را میزارن رو گاز

2-     توی ماهیتابه روغن میریزن

3-     اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن

4-     تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن

5-     چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن


آقایون چطور نیمرو درست میکنن؟

1-     توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن

2-     توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن

3-     ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن

4-     توی ماهیتابه روغن میریزن

5-     توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

6-     یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن

7-     چند تا فحش میدن

8-     دنبال کبریت میگردن

9-     با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره

10-  ماهیتابه رو میشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد )!

11-  ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن

12-  تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاک میکنن

13-  چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

14-  میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

15-  تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن

16-  روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن

17-  تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن

18-  دنبال نمکدون میگردن

19-  نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن

20-  دنبال کیسهء نمک میگردن و بلاخره پیداش میکنن

21-  نمکدون رو پر از نمک میکنن

22-  صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون

23-  نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

24-  بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه

25-  چند تا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن

26-  توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

27-  با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن

28-  صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

29-  سریع برمیگردن توی آشپزخونه

30-  تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن

31-  ماهیتابه رو میندازن توی سینک

32-  دنبال ظرفهای مسی میگردن

33-  قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

34-  چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن

35-  یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از کنار تلویزیون برمیدارن

36-  چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن

37-  یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه

38-  روی باقیماندهء تخم مرغی که کف آشپزخونه پهن شده بود لیز میخورن

39-  چند تا فحش میدن و بلند میشن

40-  نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن

41-  قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن

42-  چند تا فحش میدن و انگشتهاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن

43-  با یه پارچهء تنظیف قابلمه رو برمیدارن

44-  پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن

45-  نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چند تا فحش میدن

پس معلوم شد آقایون چرا زن میگیرند !!!  :D

 

لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه 1390/09/11ساعت 19:37  توسط مهدی  | 

...عشقبازی به همین آسانی است

 

...عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهمواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

وشب و روز و طبیعت با ما



...عشقبازی به همین آسانی است

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

وچراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی



...عشقبازی به همین آسانی است

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

وبپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند



...عشقبازی به همین آسانی است

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه ی نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

...عشقبازی به همین آسانی است


لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه 1390/07/02ساعت 9:4  توسط مهدی  | 

پَ نَ پَ

تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم ... میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده!
میگه مرده؟
پَ نه پَ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی !

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟؟
میگن پ نه پ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشی

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام ...
میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟
پَ نه پَ منظورم کامیونو تراکتورو ایناست !

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ماشينه تا شيشه جمع شده ... يه نفر اون بغل افتاده پارچه سفيد روش كشيدن ...
یارو داره رد میشه ... ميگه مرده؟
پَ نه پَ تصادف خستش كرده خوابيده

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم ...
آمپولارو دادم به پرستاره ...میگه آمپول بزنم؟
پَ نه پَ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه ...
یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می‌خوای گاز بزنی‌؟
پَ نه پَ من می‌خوام لیس بزنم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پَ نه پَ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون گفتم مرسی آقا ...
می گه پیاده می شین؟
پَ نه پَ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دندونم بد جوری درد میکرد ... دستمو گذاشته بودم رو صورتم ...
دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟
پَ نه پَ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت ، همسایه ها اذیت نشن!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو تاکسی کناریم به راننده گفت من بچه امام حسینم ...
راننده پرسید میدون امام حسین؟
پَ نه پَ ایشون خود علی اصغره ماشالله بزرگ شده مردی شده واسه خودش ...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دراز کشیده بودم لب استخر ... دوستم میگه آفتاب می گیری؟
پَ نه پَ با خورشید مسابقه گذاشتیم، هر کی دیرتر بخنده برندس !

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم ...
مربيه ميگه بچه رو ميبريدش؟
پَ نه پَ همينجا ميخورمش

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم ...
اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟
پَ نه پَ دارم فوتبال دستی بازی میکنم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
پَ نه پَ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم ...
یارو میپرسه نذریه؟
پَ نه پَ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش !

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری ... طرف می گه از کسی شکایت دارین؟
پَ نه پَ اومدم فرار مایکل اسکلفیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس ... !
میگه بکشمش؟؟
پَ نه پَ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفتم آلبالو بخرم ... یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟
پَ نه پَ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون اتیش زده...
میگه سوخت؟!
پَ نه پَ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دارم فیلم میبینم ... زنه توش بیکینی پوشیده...
مامانم اومده میگه فیلم خارجیه؟
پَ نه پَ مختار نامست یه چند قسمتش تو سواحل انتالیا فیلمبرداری شده !

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین‌جوری میبری؟
پَ نه پَ یه شرت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟
میگه اگه جا داد بگیرم؟
پَ نه پَ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم بخندیم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم ...
یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟؟
پَ نه پَ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟
میگه اذییتتون میکنه؟!

پَ نه پَ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر...
میگه شمام دستشویی داری؟
پَ نه پَ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/11ساعت 17:25  توسط مهدی  | 

جدول تفاوتها ي مدير با رهبر

رهبری و مدیریت

رهبری و مدیریت دو موضوع هستند که معمولاً با هم اشتباه گرفته می شوند. تفاوت این دو در چیست؟

مدیریت بیشتر بر انجام فعالیتهایی بوسیله پرسنل، به منظور نیل به اهداف سازمان، تأکید دارد. مدیر ممکن است به شرایط مخصوص و بیشتر به حل مسائل در کوتاه مدت نظر داشته باشد. مدیریت کارکنان را در قالب سازمان با شرح وظیفه تعیین شده در نظر دارد ولی رهبر خارج از سازمان را هم در نظر دارد. تأکید رهبری بر رفتارهای متقابل در یک زمینه گسترده می باشد و با رغبت و تمایل پیروان همراه است.

جدول تفاوتها ي مدير با رهبر

مدير

رهبر

 

1. افراد را وادار مي كند.                                     

2.       امر و نهي مي كند.

3.       كارها را تصحيح مي كند.

4.       ايده هاي خود را مطرح مي كند.

5.       در قضاوت سريع است.

6.       اول صحبت مي كند.

7.       مهلت تعيين مي كند.

8.       به مقام و اقتدارش وابسته است.

9.       ايجاد ترس مي كند.

10.   او تعيين مي كند چه چيزي مورد نياز است.

11.   هميشه مي گويد : « من »

12.   نشان مي دهد چه كسي اشتباه مي كند.

13.   مي گويد به من احترام بگذاريد.

 

 

1.       انگيزه مي دهد.

2.       ارشاد و تشويق مي كند.

3.       كارهاي صحيح را تأييد و هدايت مي كند.

4.       باعث ايجاد ايده مي شود.

5.       در فهم مطلب و شرايط موفق است.

6.       اول گوش مي دهد.

7.       مهلت مي دهد تا افراد برنامه ريزي كنند.

8.       به شخصيت و اراده خود متكي است.

9.       حمايت و پشتيباني مي كند.

10.   مي پرسد چه چيزي مورد نيازشان است.

11.   هميشه مي گويد : « ما »

12.   نشان مي دهد چه چيزي غلط است.

13.   مي گويد به يكديگر احترام بگذاريد

 

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/13ساعت 11:29  توسط مهدی  | 

کل تاریخ در سه سوت





یه سوت

دو سوت

سه سوت

تاریخ

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 1:2  توسط پارسه  | 

سلام مثلا خنده دار

 

- به يه نفر مي گن: چرا ماشينتو از پلاک شروع مي‏کني به شستن؟

مي‏گه: والا يه بار از سقف شروع کردم به شستن، رسيدم به پلاک ديدم

 ماشين خودم نيست.

۲. به یکی می‏گن قبله کدوم طرفه؟ میگه کجا رو بهت آدرس دادن؟!
 
۳. یه پسره با دوست دخترش تو ماشین بود. می بینه جلوتر ایست
 
بازرسیه. به دوست دخترش می‏گه تو پیاده شو بعد از ایست بازرسی
 
بگو مستقیم تجریش که من دوباره سوارت کنم ......بعد از ایست
 
بازرسی دختره یادش می‏ره بگه تجریش می‏گه ونک. پسره می‏گه
 
شرمنده‏ام مسیرم نمی‏خوره.
 
۴. بچه: بابا نقاشيم قشنگه؟ بابا: آره پسرم،, چي كشيدي؟ بچه: يه گاو
 
كه داره علف ميخوره ! بابا: كو علفا؟ بچه: گاوه خورد! بابا: پس كو
 
گاوه؟ بچه: علف خورد رفت !
 
۵. به یکنفر ميگن: سگتون بچه‏ي ما را گاز گرفته . ميگه: اولا سگ ما
 
گاز نميگيره . دوما سگ ما هميشه بسته است . سوما ما سگ نداريم.
 
۶. به یارو میگن اگه بخوای دوست دخترت رو ببری بیرون کجا می
 
بری ؟ یارو میگه:میبرمش سینما فیلم ترسناک. میگن حالا چرا فیلم
 
ترسناک؟ میگه آخه هی بترسه بیاد تو بغل من.
 
۷.کره الاغی با حسرت از باباش میپرسه: بابایی الاغا هم زن میگیرن؟
 
 باباش میگه آره پسرم، اتفاقا تو دنیا فقط الاغا زن میگیرن.
 

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 0:53  توسط پارسه  | 

سیزده نکته برای زندگی

 

سیزده نکته برای زندگی

از گابریل گارسیا مارکز، نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات


یک : دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم
دو : هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود
سه : اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
چهار : دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند
پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
شش : هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود
هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران
نه : شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی
ده : به چیزی که گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی
دوازده : خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد
سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/11ساعت 12:9  توسط مهدی  | 

تبریک سال نو


پارسه 

سال نو را به همه شما دوستان عزیز تبریک عرض می کند

و برای شما بهترین ها را آرزو  می کند

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 1390/01/07ساعت 9:52  توسط مهدی  | 

***************لوازم التحریر پارسه **************
لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه 1389/12/07ساعت 8:25  توسط مهدی 

بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه دلواپسی

 

قصه عشق از زبان هرکسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی

 

حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را

 

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

 

با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت

 

عاشقم من، عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشتن عار نیست

 

کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن

 

من خریدن ناز، او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن

 

سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم

 

از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

 

آه، می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی ام تنها شوم

 

وای از این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند

 

بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند

 

خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام

 

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام

 

تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیله گی بهتر از این پروانگی

 

گفتمش آرام جانی؟
گفت: نه

 

گفتمش شیرین زبانی؟
گفت: نه

 

گفتمش نامهربانی؟
گفت: نه

 

می شود یک شب بمانی؟
گفت: نه

 

دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش، افسوس او باور نکرد

 

خود نمی دانم خدایا چیستم
یک نفر با من بگوید کیستم

 

بس کشیدم اه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش

 

با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم

 

دل سپردن دست او دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست

 

گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است

 

فکر می کردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است

 

نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است

 

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

 

مذهب او هرچه بادا باد بود
خوش به حالش که اینقدر آزاد بود

 

بی نیاز از مستی می شاد بود
چشمهایش مست مادر زاد بود

 

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 17:2  توسط مهدی  | 

***************لوازم التحریر پارسه **************
لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/28ساعت 16:59  توسط مهدی 

واحد تومان از کجا آمده ؟

 

 

واحد تومان از کجا آمده ؟


واحد پول کشور *ايران* بر مبنای } دينار{  بنا شده.

  دينار، واحد قديمی پول روم و بعد امپراتوری روم شرقی بود و «ديناريوس» خوانده می شد

يک ديناريوس روم شرقی برابر با يک سکه نقره بود که وزنش در مواقع مختلف فرق می کرد.

 طرفدارای پول برن ادامه مطلب

آهایی شما هم برو


ادامه مطلب
لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/01ساعت 6:20  توسط مهدی  | 

خورشید که رفت بیا

 

خورشید که رفت بیا

     ... چشم به راه آمدن توام،      

                          بیا، هر شب بیا

                                 از ستاره ها نشان مرا بپرس

                                         از مهتاب سراغ مرا بگیر

از سکوت کهکشان ها ، زمزمه ی مهرجوی مرا با خود بشنو!... 

                           آن را که ما است،

آن را که دو نیمه را یک سیب کرده است،

آن که دو نیمه را یک خویش کرده است،

                                                                         دریاب!

"دکتر شریعتی"

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/01ساعت 6:13  توسط مهدی  | 

در وصف عاشورا

« فکر بکر »

تا به حال فکر کردی تا بگی

چیست این غوغای هر سال زمین

این همه زار و فغان اندر هَمَن

چیست این سودای هر ساله ، ببین

این ضیافت را زبهر تشنگان افراشتن

یا هیاهوی زدَهر از بهر ظلمت ساختن

یا جهانی از برای داخواهی طفل

دسته ای افراشتن یا تغذیه ای ساختن

شاید هم یک خواهری در داغ هجران برار

شیونی سر می دهد اندر جهان آن ماندگار

یا که شاید غیرتی از اوج احساس عمو

شور می گیرد تبلور می کند سر می دهد

یا که بار دیگرم اسماعیل

از برای بندگی بر سر پای پدر سر می نهند

خیر ، ای عاقل مباش اندر خیال

نیست این شور و فغان از بهر حال

نیست از هجر و ستم یا ظلمت

از پی غیرت و یا از حرمت

این هیاهوست نیست جز از بهر عدل

از برای برفرازی عَبَد

 

(پروانه حاتمی)

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/23ساعت 8:35  توسط مهدی  | 

عشق

 

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.

اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

 

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند: فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟ 

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است. 

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...

 

می‌گویند :  

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛  

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.   

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است ...  

جمله روز :  آرامش، زن دل‌انگیزی است که در نزدیکی دانایی منزل دارد.(اپیکارموس(

 

لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/02ساعت 0:0  توسط مهدی  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین


بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

   
To laugh until it hurts your stomach  .

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation  .بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place  .

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio  .

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside 

.به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm 

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه

To clear your last exam 

.آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don""t see a lot, but you want to  .کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year  .توی شلواری که
از سال گذشته تا حالا ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces  .

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours 

.تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
 

To laugh without a reason 

.بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you  .بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours  .از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special person  .آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

To be part of a team  .

عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top 

.از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends  .دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person  .وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends  .

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy

  کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach  .

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you 

.یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
 
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون روبدونیم 

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.

 چارلی‌ چاپلین ...

لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/29ساعت 7:29  توسط مهدی  | 

پندهای بیل گیتس

 

 

اصل اول ) در زندگی هیچ چیز عادلانه نیست و بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

 
اصل دوم) دنیا هیچ ارزشی برای عزت نفس شما قایل نیست .در این دنیا از شما انتظار می رود قبل از اینکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی انجام دهید.


اصل سوم) پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد.به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام و موقعیت بالاتری برسید باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

 
اصل چهارم )اگر فکر می کنید آموزگارتان سخت گیر است در اشتباه هستید.پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما سخت گیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.


اصل پنجم ) آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد.پدربزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند از نظر آنها این کار یک فرصت بود .


اصل ششم ) اگر در کارتان موفق نیستید والدین خودتان را ملامت نکنید از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.


اصل هفتم ) قبل از آنکه شما متولد بشوید والدین شما هم جوانان پر شوری بودند و شاید هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/20ساعت 9:36  توسط مهدی  | 

نوشته ای از :اِرما بومبک

 

نوشته ای از :اِرما بومبک

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .

وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم

لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/06ساعت 20:20  توسط مهدی  | 

 

چت ایرانی - طنز
 

دختر: سلام خواهش میكنم اصل لطفا پسر: تهران/وحید/26 و شما؟
دختر: تهران/نازنین/22
پسر: چه اسم قشنگی!اسم مادربزرگه منم نازنینه
دختر: مرسی! شما مجردین؟
پسر: بله. شما چی؟ ازدواج كردین؟
دختر: نه منم مجردم! راستی تحصیلاتتون چیه؟
پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه ام آی تی دارم!!!شما چی؟
دختر: من فارق التحصیل رشته گرافیك از دانشگاه سرین فرانسه هستم
پسر: چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشبختم
دختر: مرسی منم همینطور!راستی شما كجای تهران هستین؟
پسر: من بچه تجریشم! شما چی؟
دختر: ما هم خونمون اونجاس! شما كجای تجریش میشینید؟
پسر: خیابون دربند! شما چی؟
دختر: خیابون دربند!؟ كجای خیابون دربند؟
پسر: خیابون دربند ، خیابون........كوچه..........پلاك.... ..... ، شما چی؟
دختر: اسم فامیلیه شما چیه؟
پسر: من؟ حسینی! چطور!؟
دختر: چی؟ وحید تویی؟ خجالت نمیكشی چت می كنی؟ تو كه گفتی امروز با زنت میخوای بری قسطای عقب مونده ی خونه رو بدی! مكانیكی رو ول كردی نشستی چت می كنی؟
پسر: عمه مولوك شمایین!؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده..... ،آخه میدونین
دختر: راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟ میدونم به فریده چی بگم
پسر: عمه جان! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میكنه! عوضش منم به عمو فریبز چیزی نمیگم
دختر: اوووووووم خب ، باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا
پسر: باشه عمه مولوك بای
لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/06ساعت 20:9  توسط مهدی  | 

دسته گل

 

مردی به گل فروشی رفت میخواست دسته گلی را برای  مادرش که در
شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و
گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می
کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد
لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا
آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته
بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می
خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!
مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد
مرد به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی
کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد
.
شکسپير می گويد:

 
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،
شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/31ساعت 18:56  توسط مهدی  | 

تعهد به عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یک سرباز آمریکایی بعد از بازگشتن از جنگ عراق با عشق خود ازدواج کرد

مراسم ازدواج آنها با همه ی مراسم ها فرق داشت

عشقشان یک عشق واقعی بود

میدونید چرا ؟؟؟؟؟

اگه میخوایید بدونید برید ادامه مطلب رو نگاه کنید

شما بودید؟؟؟؟چکار میکردید؟؟؟؟


ادامه مطلب
لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/29ساعت 19:3  توسط مهدی  | 

***************لوازم التحریر پارسه **************

***************لوازم التحریر پارسه **************
لینک ثابت | نوشته شده در  شنبه 1389/06/27ساعت 16:54  توسط مهدی 

می آید و من نیستم

 

 

 

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

 

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

 

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

 

 

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر

برداشتی از سایت ترانه ها

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/24ساعت 19:56  توسط مهدی  | 

شما يادتون نمياد

 

 

شما یادتون نمیاد

· ۱-   شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

۲- شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران

۳- شما یادتون نمیاد هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم آيينه آيينه

۴- شما یادتون نمیاد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم
گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا...لالالالایی لالا..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه...جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا


۵- شما یادتون نمیاد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله

۶- شما یادتون نمیاد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید

۷- شما یادتون نمیادکوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها

۸- شما یادتون نمیاد. گنجشگکه اشی مشی .... میفتی تو اب خیس میشی ....کی میپزه اشپز باشی ..... کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی
به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد


۹- شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون

۱۰- شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی

۱۱- شما یادتون نمیادتقلید کار میمونه...میمون جزو حیوونه

۱۲- شما یادتون نمیادخط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد

۱۳- شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر

۱۴- شما یادتون نمیادکارت صد آفرين مي‌دادن خر کیف مي‌شديم، هزار آفرين که مي‌دادن خوده خر مي‌شدیم

۱۵- شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم

۱۶- شما یادتون نمیادکارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن

۱۷- شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن

۱۸- شما یادتون نمیاد بستني ميهن رو که میگفت مامان جون بستنيش خوشمزه تره

۱۹- شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون

۲۰- شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار

۲۱- شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد

۲۲- شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا

۲۳- شما یادتون نمیاد  دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ نه نه بي سوادي نه نه پس تو....

۲۴- شما یادتون نمیادآهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه

۲۵- شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

و خیلی‌ چیزای دیگه هست که شما یادتون نمیاد... ولي براي خيليا به ياد مي ياره كه:

کودکی کجایی که یادت بخیر...

 

 

 

لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/24ساعت 19:46  توسط مهدی  | 
:::: عناوین آخرین مطالب وبلاگ ::::

All Rights Reserved 2008 © parseh-m2.Blogfa.Com

This Template Designed By kaveh ezaty