کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس

 

 

کفش من خسته نشو مقصد همین دورو براس
کفش من غصه نخور خدا همیشه اون بالاس

کفش من خاکی شدی خوب میدونم ، مثل دلم
خسته و داغونو پارس ، آخه از کدوم بگم ؟

عمریه همنفسه هر چی سواره بی کسه
خودشو گول میزنه که شاید اون روز برسه

روزی که دنیا فقط پر از خوبی باشه و بس
روزی که کنده بشن از تو دلامون خارو خس

آره سراب نیست دلکم ، وجود داره چنین روزی
ولی تا رسیدنش باید همینجوری تو بسوزی

کفش من ، هیچکسی ارزش تو رو نفهمیده
آخه هیچکس پاهاش از سنگریزه ها نرنجیده

کفش من باهام بمون حالا که اینجا بی کسم
لا اقل بمون باهام تا آخر این نفسم

کفش من قول بده تا وقتی که همراه منی
خودت و نذاری هیچوقت رو دل هیچ آدمی

برداشتی از سایت ترانه ها

"شکست" وجود ندارد

"شکست" وجود ندارد

جك از يک مزرعه‌دار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحويل

 بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ جك

 آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.»

 جك جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

جك گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

 مزرعه‌دار گفت: «مي‌خواي باهاش چي کار کني؟»

 جك گفت: «مي‌خوام باهاش قرعه‌کشي برگزار کنم.»

 مزرعه‌دار گفت: «نمي‌شه که يه الاغ مرده رو به قرعه‌کشي گذاشت!»

 جك گفت: «معلومه که مي‌تونم. حالا ببين. فقط به کسي نمي‌گم که الاغ مرده است.»

 يک ماه بعد مزرعه‌دار جك رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

 جك گفت: «به قرعه‌کشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و 998 دلار سود کردم.»

 مزرعه‌دار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟»

 جك گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

 هميشه در هر شكستي يك فرصت جهت بهره‌برداري هست

... پارسه ... شهر باستانی ایرانیان

       

آیا می دانستید که ... !

 

آیا می دانستید که ... !

 . آیامی دانستید روز تولد شما حداقل با ۹ میلیون نفر دیگر یکی است.

   آیامی دانستید ستاره دریایی مغز ندارد.

  . آیامی دانستید زنان تقریبا ۲ برابر مردان چشمک میزنند.

  . آیامی دانستید شما نمیتوانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید.

  . آیامی دانستید هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمیشود.

  . آیامی دانستید مورچه ها بعد از مرگ در اثر سم پاشی به پهلوی راست میافتند.

  . آیامی دانستید هر انسانی در طول زندگیاش به طور میانگین ۸ عنکبوت را در حال خواب میخورد.

  . آیامی دانستید گربه ماهی بیش از ۲۷۰۰۰ عضو چشایی دارد.

  . آیامی دانستید صندلی الکتریکی را یک دندانپزشک اختراع کرد.

  . آیامی دانستید که خوک*ها به دلیل فیزیک بدنی قادر به دیدن آسمان نیستند؟

  . آیامی دانستید که فندک قبل از کبریت اختراع شد؟

. آیامی دانستید ایران به سی کشور جهان تسهیلات نظامی صادر می کند؟

. آیامی دانستید که مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند.

. آیامی دانستید که بیشتر هواپیماها صندلی شماره ۱۳ را ندارند.

. آیامی دانستید که اثر سیب در بیدار نگهداشتن افراددرشب بیشتر از قهوه و کافین است.

. آیامی دانستید که در تایوان بشقاب های گندمی درست میشودوافراد بعد از خوردن غذابشقاب هایشان را هم می خورند.

. آیامی دانستید که اولین مردمانی که نخ را کشف کردند وموفق به ریسیدن ان شدند ایرانیان بودند.

. آیامی دانستید که هر چشم مگس دارای ۱۰ هزار عدسی است.

. آیامی دانستید جمعیت میمونهای هند ، بالغ بر ۵۰ میلیون است.

. آیامی دانستید نوشابه های زرد رنگ، زیانبارتر از نوشابه های سیاه رنگ هستند.

. آیامی دانستید شش چپ، اندکی از شش راست کوچکتر است تا فضای کافی برای قرارگیری قلب فراهم آید.

. آیامی دانستید رشد کودک در بهار بیشتر است.

. آیامی دانستید حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.

. آیامی دانستید وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد.

. آیامی دانستید تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است.

. آیامی دانستید شن خیس از شن خشک سبکتر است.

. آیامی دانستید قدرت بینایی جغد هشتاد و دو برابر انشان است.

. آیامی دانستید فقط قورباغه های نر قورقور می کنند.

. آیامی دانستید لایه ی اوزون فقط به اندازه دو سکه ی روی هم ضخامت دارد.

. آیامی دانستید قرنیه ی چشم انسان خون ندارد.

 

خدایا تو قلب مرا می خری؟

 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت


ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد


یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است


و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟


و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست


و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

سياه كوچكم !  بخوان

 

 

كلاغي لكه اي بود بر دامن آسمان و وصله اي ناجور بر لباس هستي....

 صداي ناهموار و ناموزونش ، خراشي بود بر صورت احساس.

 با صدايش نه گُلي ميشكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست.

صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم . كلاغ از كائنات گِله داشت.

كلاغ فكر مي كرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست.

 كلاغ غمگين بود و با خودش گفت:

«كاش خداوند اين لكه زشت را از هستي مي زدود.» پس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند.

خدا گفت:« عزيز من! صدايت تَرَنُمي است كه هر گوشي شنواي او نيست. اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند. سياه كوچكم! بخوان . فرشته ها منتظرند.»

ولي كلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت:« تو سياهي. سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسند. و زيبايي ات را بنويس. اگر تو نباشي. آبي آسمان من چيزي كم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نكن.»

و كلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:«بخوان براي من بخوان، اين منم كه دوستت دارم. سياهي ات را و خواندنت را.»

و كلاغ خواند. اين بار عاشقانه ترين آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

 

"عرفان نظرآهاري"

 

قانون و میوه

 

 

در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد .»

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده كنند . این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند .»

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند ، چرا كه آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .. كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.