از مهم ترین كارها
از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید.

از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید.

سرمشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلــم ها یادمان رفت
گــــل کردن لبخندهای همـــکلاسی
در یک نگاه ســاده حتی، یادمان رفت
راه فــــرار از عشـــق های زنـــگ اول
آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت
آن روز ها را، آن قدر شوخـی گرفتیم
جدیت تصمیم کبــــــــری یادمان رفت
شعر خدای مهربان راحفظ کردیــــــم
یادش به خیر اما شاید . . . . .
خدا را هم یادمان رفت!!!
ملاصدرا گويد:
خداوند بينهايت است و لامكان وبيزمان
اما به قدر فهم تو كوچك ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد
و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود
يتيمان را پدر ميشود و مادر
محتاجان برادري را برادر ميشود
عقيمان را طفل ميشود
نااميدان را اميد ميشود
گمگشتگان را راه ميشود
در تاريكي ماندگان را نور ميشود
رزمندگان راشمشير ميشود
پيران را عصا ميشود
محتاجان به عشق را عشق ميشود
خداوند همه چيز ميشود همه كس را…
به شرط اعتقاد
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ناپاك
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها،ناراستيها، نامردميها…
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسهاي خوراك و تكهاي نان مينشيند
در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند…
مگر از زندگي چه ميخواهيد كه در خدايي خدا يافت نميشود ؟؟؟؟؟
دوست داشتن در مقابل استفاده كردن
زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت وچندين باربا لگدبه آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد
خشم و عشق حد و مرزي ندارنددومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندكي دوست داشتني
داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
در حاليك امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.
همواره در ذهن داشته باشيد كه
:
اشياء براي استفاد شدن و انسانها براي دوست داشتن مي باشند
مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند
مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود
مراقب رفتار تان باشيدكه تبديل به عادت مي شود
مراقب عادات خود باشيدشخصيت شما مي شود
مراقب شخصيت خود باشيدكه سرنوشت شما مي شود
خوشحالم كه دوستي اين پيام را براي ياد آوري به من فرستاد
اميدوارم كه روز خوبي داشته و هر مشكلي كه با آن روبرو
هستيد
آخرين روز آن باشد و تمام شود
معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود.
ولي آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم ميکردند؛
وان يکي در گوشهاي ديگر «جوانان» را ورق ميزد.
براي اينکه بيخود هاي و هو ميکرد و با آن شور بيپايان،
تساويهاي جبري را نشان مي داد.
با خطي ناخوانا بر روي تختهاي کز ظلمتي تاريک
غمگين بود،
تساوي را چنين بنوشت:
«يک با يک برابر است...»
از ميانِ جمع شاگردان يکي بر خاست،
همشه يک نفر بايد بپاخيزد؛
به آرامي سخن سر داد:
تساوي اشتباهي فاحش و محض است!
نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسيد: اگر يک فرد انسان، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد: آري برابر بود...
و او با پوزخندي گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،
آنکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،
آنکه صورت نقرهگون، چون قرص مه ميداشت بالا بود؟
و آن سيهچرده که ميناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود،
اين تساوي زير و رو ميشد.
حال ميپرسم:
يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده ميگرديد؟
يا چه کس ديوار چينها را بنا مي کرد؟
يک اگر با يک برابر بود،
پس که پشتش زير بار فقر خم مي گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له ميگشت؟
يک اگر با يک برابر بود،
پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟
معلم نالهآسا گفت:
بچهها در جزوههاي خويش بنويسيد:
«يک با يک برابر نيست...»

مادری بود و دختری و پسری پسرک از می محبت مست
دخترک از غصه ی پدر مسلول پدرش تازه رفته بود از دست
یک شب آهسته با کنایه طبیب گفت با مادر این نخواهد رست
ماه دیگر که از سموم خزان برگها را بود به خاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید خواهد از شاخه حیات گسست
پسر این حال را مگر دریافت بنگر اینجا چه مایه رقت است
صبح فردا دو دست کوچک طفل برگها را به شاخه ها می بست
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه
یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه
فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه
زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما
یه دونه آرزو برآورده میكنم.
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه
سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی
رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین
خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از
من كوچیكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
این همه همهمهی ما
از نگاه ماه دور نیست
... وگرنه هیاهوی دریا
این همه نبود.

من آموختم، باید با زندگی ساخت
باید کنار آمد باید رقصید باید چرخید!
آموختم باید بی حیا شد با عشق
باید بی حوصله شد با خشم
باید قهر کرد، ولی شیرین!
باید شاد شد، ولی عمیق!
آموختم باید کار کرد و بی کار شد
باید گرفت و رها کرد
بدست آورد و از دست داد
و خواهش کرد و منت نگذاشت
من آموختم هر قفلی را باید کلیدی داشت
در دست، در عقل یا که در دل!
پسرک پرسید،" خانم، میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمنها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیادهرو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو میسنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار میکنه
زندگی زیباست ای زیباپسند
زنده اندیشان به زیبائی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت
من؟! حرف مفت؟! كي زده ام؟! «زد» چه صيغه ايست؟
من هيچ وقت حرف بدي … «بد» چه صيغه ايست ؟
آدم همين كه پا به دل «جامــعه» گذاشت،
شايد درست و راست نفهمد چه صيغه ايست
يعني به باب ميــل شــما زندگي كنم ؟
آن هم به زور بايد،«بايد» چه صيغه ايست؟
اين زندگي به «قد» خودش ظلم مي كند
آنقدر كه نفهميدم «قد»چه صيغه ايست!
بعد از چقدر عمر من عاشق شدم ــ همين ــ
«هي بچه جان هنوزنبايد!» چه صيغه ايست؟
من را چقدر سكه ي يك پول مي كنــيد؟
ازجيب من «گرفتن درصد» چه صيغه ايست؟
وقتي به هر دري كه زدم، فقر بود با،
نان خدا ـ ريال،«درآمد»چه صيغه ايست؟
حالا كه بعد اين همه سگ دو زدن،به سنگ ــ
برخورده ام، «شروع مجدد» چه صيغه ايست؟
هي وعده،«وعده ي سر خرمن»؛چه خرمني!؟
هي قولهاي شايد،«شايد»چه صيغه ايست؟
آقـــاي جامـــعه ! به چي ام گيــر داده اي؟
«از لحن من خوش ات نمي آيد» چه صيغه ايست؟
من شاعرم، چه طوري خودسانسوري كنم؟
«ايهام پشت شعر نباشد!»چه صيغه ايست؟!
آقــاي جامـــعه! تـو كه بيـــزار شاعــري،
تقدیر «شاعران مقيد» چه صيغه ايست؟
****
اســم مـرا به گـند كشـيديد، من تلا ــ
ــ في …نه، ولش كنيد!«محمد»چه صيغه ايست؟
محكوم «زنده بودنم»،اين «فعل» مرده را
لطفاْ يكي برام بگويد چه صيغه ايست!
(محمدعلی پورشیخ علی.)
اربعین حسینی تسلیت باد
بارد چه؟ خون ز دیده، چه سان؟ روز و شب چرا؟
از غم، کدام غم؟ غم سلطان کربلا
نامش چه بود؟ حسین، ز نژاد که؟ از علی
مامش که بود؟ فاطمه، جدش که؟ مصطفی
چون شد؟ شهید شد، به کجا؟ دشت ماریه
کی؟ عاشر محرم، پنهان؟ نه بر ملا
شب کشته شد؟ نه روز، چه هنگام؟ وقت ظهر
شد از گلو بریده سرش؟ نی نی از قفا
سیراب کشته شد؟ نه، کس آبش نداد؟ داد
که؟ شمر، از چه چشمه؟ ز سرچشمه فنا
مظلوم شد شهید؟ بلی، جرم داشت؟ نه
کارش چه بد؟ هدایه، و یارش که بد؟ خدا
این ظلم را که کرد؟ یزید، این یزید کیست؟
ز اولاد هند، از چه کس؟ از نطفه زنا
خود کرد این عمل؟ نه، فرستاد نامه ای
نزد که؟ نزد زاده مرجانه دغا
ابن زیاد زاده مرجانه بد؟ نعم
از گفته یزید تخلف نکرد؟ لا،...

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد
به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،
غمم دريا، دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !
*****
خروش موج، با من مي كند نجوا،
كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
*****
مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه جان خسته ام را ،
به آن ناديده ساحل افكنم نيست !
فریدون مشیری
***

۱- برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه دقت و جرات لازم است.و گرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

۲- کسی که عشق رهایش می کند ،بودنی است که نمی داند چگونه باید باشد

۳- فداكاری را همواره باید پنهان داشت نه تنها از دیگری بلكه از خود تا خود هم آن را به یاد نیاوری به آن نیندیشی

۴- زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.

۵- دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

۶- درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده!

۷- خوشبختي ما در سه جمله است
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگيمان را تباه ميکنيم
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا

۸- پاکی
پلیدی
پوچی
این سه راهی است که پیش پای هر انسانی گشوده است
![]()
۹- ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفشهای او راه بروم.


شاعر هنوز از درد غربت مينويسد
از لحظههاي تلخ هجرت مينويسد
در خانه اما دست خون آلود جلاد
برچهرهي خورشيد، ظلمت مينويسد

روي دخيل بسته بر بازوي گلها
اوراد جادوي جهالت مينويسد
آن لكه را خوش باورانه، قطره ديديم
گفتيم دريا را به جرأت مينويسد
ناگفته ميماند، ولي معناي انسان
تاريخ را وقتي وقاحت مينويسد

دنياي ما درد است و اين دنياي بي درد
غمهاي كوچك را مصيبت مينويسد
بر شيشههاي شبزده، باران غربت
اندوه ما را بينهايت مينويسد
در فصل زرد عشق، پاييز غزلهاست
دستم فقط از روي عادت مينويسد

عجب صبری خدا دارد!
اگرمن جای او بودم
همان يک لحظه ی اول
که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زيبايی وزشتی
بروی يکدگر،ويرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که در همسايه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستين نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
که می ديدم يکی عريان ولرزان،ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين
زمين وآسمانرا واژگون،مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
بعرش کبريايي، با همه صبر خدايی
تا که می ديدم عزيز نا بجايي، ناز بر يک ناروا خاری می فروشد
گردش اين چرخ را وارانه،بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او خود جای خود بنشسته و،تاب تماشای تمام زشتکاريهای اين مخلوق را دارد!
وگرنه من بجای او چو بودم
يک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد...
دسته اول : آنانی که وقتی هستند ،هستند ،وقتی نیستند هم نیستند.(عمده آدمها حضورشان مبتنی بر فیزیک است .تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می شوند.بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند)
دسته دوم : آنانی که وقتی هستند ،نیستند ،وقتی که نیستند هم نیستند.(مردگانی متحرک در جهان.خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند.بی شخصیت اند و بی اعتبار.
دسته سوم : آنانی که وقتی هستند ،هستند ،وقتی که نیستند هم هستند.(آدم های معتبر و با شخصیتکسانی که همواره به یاد ما می مانند.دوست شان داریم و برایشان ارزش و احترام قایل ایم.
دسته چهارم : آنانی که وقتی هستند ،نیستند ،وقتی که نیستند ،هستند .(شگفت انگیز ترین آدم ها در زمان بودن شان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم اما وقتی که از پیش ما میروند می فهمیم که آنان چه بودند.
![]()
شما چی ؟ کی هستید و کی نیستید

رفتي ولي فضاي دلم تنگ ميشود
باور نميکنم که دلت سنگ ميشود
اي آشناي دير رسيده کجا روي
پاي ترانه در پي تو لنگ ميشود

در اين سکوت ممتد و تاريک بيکسي
بين من و تو فاصله فرسنگ ميشود
وقتي تو هم به خاطره ام فکر ميکني
غمنامه تو روي گلو چنگ ميشود

اي دلبري که دل به تو دادم چه ميکني
اينگونه بين من و خودم جنگ ميشود
عاشق نبوده اي که بداني ز رفتنت
از فرط تشنگي همه بيرنگ ميشود

در آرزوي داشتنت دلرباي من
تا آخرين نفس دل من تنگ ميشود
آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضیح می دهید که جای خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست ومادرم
اصرار می کند که کمی قبله سمت راست
من جمعه میروم لب دریا ، کنار آب
آنجا نماز جمعه زلالست ، بی ریاست
کاج همیشه سبز که بیرون مدرسه
استاد درس دینی و قرآن بچه هاست
آقا شما حقیر ترید از سوال من
این درس، نان خشک سر سفره ی شماست
من ساکتم ، دبیر به من صفر می دهد
شاگرد تنبلی که حواسش پی خداست

حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند
با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم
تا یادم نرفته بنویسم:
دیشب در خوابم سال پر بارانی بود
خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از اینکه باران ببارد
میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است
انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است
بی پرده بگویمت:
میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،
بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟
هذیان میگویم! نمیدانم
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد، بی کنایه وابهام
پس از تو مینویسم:
سلام
حال من خوب است
اما تو باور نکن!
* * *
* * *
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!
* * *
* * *
و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :
* * *
* * *
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!
سلام
خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن
به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز
هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه
كتاب اين مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی
صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه
ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش
خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی
حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث
مشاجره بشه
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا
این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و
نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش
در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش
رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا
عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت
شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت
شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که
داره شیرینی هاشو میخوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار
خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are 4 things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone... ...after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word... palavra... ...after it’s said!....
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion.... after the loss!
موقعیت .... بعد از این که از دست رفت...
and...The time.....after it’s gone!
و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد...
* * *
* * *
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد :نه ،
هرگز همسري ام را سزاوار نيستي ، تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم
شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي . خدا را ناديده گرفتي و فرمانش
را . به پدرت پشت كردي ، به پيمانش و پيامش نيز. غرورت ، غرقت كرد.
ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها !
پسر نوح گفت:اما آن كه غرق مي شود ، خدا را خالصانه تر صدا مي زند ، تا
آن كه بر كشتي سوار است . من خدايم را لابلاي توفان يافتم،در دل مرگ و
سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت : ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي
كه تو گرفتار شدي ،هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن
رسيدي ، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت :آنها كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه
به بادي ممكن است از دستشان برود. اما من آن غريقم كه به چنان خداي
مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز
لمسش مي كنم.
خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت:باري، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت :شايد آنكه جسارت عصيان دارد ،
شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت
بخشيده شدن هم داده باشد!
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و گفت:شايد. شايد پرهيزگاري من به
ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است و
آدمي كوتاه تر. مجال آزمون و خطا اين همه نيست.
پسر نوح گفت :به اين درخت نگاه كن.به شاخه هايش. پيش از آنكه دستهاي
درخت به نور برسند، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند . گاهي براي رسيدن
به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه
گذشت. من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبي نيست .راه تو زيباتر
است ، راه تو مطمئن تر است.
پسر نوح اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و
سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود ميگويد:آيا همسريش را
سزاوار بودم!
* * *
* * *
ماهي تابه رو مي كوبه سرش.
مرده ميگه: برا چي اين كارو كردي؟
زنش جواب ميده به خاطر اين زدمت كه تو جيب شلوارت يه تيكه كاغذ پيدا
كردم كه توش اسم جنى (يه دختر) نوشته شده بود ...
مرده ميگه وقتي هفته پيش براي تماشاي مسابقه اسب دواني رفته بودم
اسبي كه روش شرط بندي كردم اسمش جني بود.
زنش معذرت خواهي می کنه و میره به کاراي خونه برسه.
سه روز بعدش مرد داشت تلويزين تماشا مي كرد كه زنش اين بار با يه
قابلمه ي بزرگتر كوبيد رو سر مرده که تقريبا بيهوش شد.
وقتي به خودش اومد پرسيد اين بار برا چي منو زدي
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود![]()
شما هم آقاییون حواستون باشه اسبتون زنگ نزنه.![]()
شاید امشب به یادت بیایم
با بالهای خیال و کفشهایی از جنس امیدهای وارونه
از آسمان میآیم
از راه کهشانهای پروانه ای
با حضور دلگرم کننده ی ستاره های دیوانه
آری همان
ستاره های دنباله دار منظومه ای
حتی اگر درها راببندی
دیوارها را بلند تر کنی
امشب به یادت خواهم آمد
میدانم که همیشه
فراموش میکنی پنجره ها ی خیالت را به روی من ببندی
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند ارام
گل بگو گل بشنو
هرکسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط ان داشتن
يک دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي ان با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟