شعر زیبای کودک و خزان از شهریار

مادری بود و دختری و پسری پسرک از می محبت مست
دخترک از غصه ی پدر مسلول پدرش تازه رفته بود از دست
یک شب آهسته با کنایه طبیب گفت با مادر این نخواهد رست
ماه دیگر که از سموم خزان برگها را بود به خاک نشست
صبری ای باغبان که برگ امید خواهد از شاخه حیات گسست
پسر این حال را مگر دریافت بنگر اینجا چه مایه رقت است
صبح فردا دو دست کوچک طفل برگها را به شاخه ها می بست
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ساعت 12:49 توسط مهدی